الملا فتح الله الكاشاني
267
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
ايشان ولد او باشند چه ولد نمىباشد مگر از جنس والدين * ( كُلٌّ ) * همهء آن چيز كه در آسمان و زمينست * ( لَه قانِتُونَ ) * مر او را فرمانبردارانند يعنى منقاد امر او در ايجاد و غير ممتنع از مشيت و تكوين او و هر چيزى كه به اين صفت باشد مجانس مكون خود نخواهد بود كه واجب لذاته است پس او را ولد نباشد بجهة عدم مجانسه بينهما و حق ولد مجانسة او است با والد چه مخلوق با خالق و مملوك با مالك و مربوب با رب مجانس نيست و ايراد ما كه از براى غير اولوا العلم است و ذكر قانتون بعد از آن بنا بر تغليب اولى العلم به جهت تحقير شأن ايشانست و تنوين كل عوض مضاف اليه است اى كل ما فيهما و ميتواند بود كه معنى اين باشد كه همهء كسانى كه كفار ايشان را معبود ميگويند مطيع و مقرند بعبودية او سبحانه و بنا بر اين معنى ذكر اين به جهت الزام عبدهء ايشان باشد بعد از اقامهء حجة و آيه مشعر است بر فساد آنچه ميگفتند از سه وجه و فقهاء به اين احتجاج كردهاند بر آنكه هر كه مالك ولد خود شود بر او آزاد گردد زيرا كه حق تعالى نفى ولد فرمود باثبات ملك و اين مقتضى تنافى ولد و ملك است و گويند كه كل له قانتون به اين معنى است كه همهء بندگان از مؤمن و كافر فرمان بردار امر اويند و مامور او در عبادت او و كافر اگر چه خدا را سجده نمى كند اما زعم او آنست كه ساجد خداست و يا به جهت آثار صنعة در او دلالت بر مربوبيت و مملوكيت مىكند مر او سبحانه را كقوله وَلِلَّه يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالآصالِ و گفتهاند قنوت كافران در قيامت باشد لقوله وَعَنَتِ الْوُجُوه لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ و اصح آنست كه معنى اينست كه همهء ممكنات در تحت ملك و قهر اويند و غير ممتنع بر مشيت و تكوين چنان كه به اين مترجم شد * ( بَدِيعُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ ) * از نو پديد آرندهء همهء آسمانها و زمينها است پس بديع بمعنى مبدع باشد و نظير اينست سميع كه واقع شده در قول عمرو كه امن ريحانة الداعى السميع اى المسمع يا اضافة صفة مشبهه است بفاعل اى بديع سماواته و ارضه يعنى از نو پديد آمده است همهء سماوات و ارض او و اين حجت رابع است بر ابطال قول ايشان و تقدير اين اينست كه والد عنصر ولد است كه منفعل است بانفصال مادهء او از او و حق سبحانه مبدع همهء اشيا است و فاعل همهء مكونات على الاطلاق و منزه از انفعال پس والد نتواند بود و ابداع اختراع شيء است لا عن شيء دفعة واحدة و اين اليق است به اين موضع از صنع كه عبارتست از تركيب صورت بعنصر و از تكوين كه آن تغير شيء است و حدوث آن در زمان غالبا * ( وَإِذا قَضى أَمْراً ) * و چون اراده كند كارى را يعنى خواهد كه چيزى موجود شود * ( فَإِنَّما يَقُولُ لَه ) * پس جز اين نيست كه گويد مر آن چيز را * ( كُنْ ) * بباش يعنى حادث شو * ( فَيَكُونُ ) * پس بباشد و حادث گردد و قضا اتمام شيء